آخرین آغوش یک امدادگر / روایتی از داوطلب هلال احمر که در میان دود و آوار جنگ به شهادت رسید
میعاد جعفری، داوطلب جمعیت هلال احمر اصفهان، هنوز آخرین آغوش دوستش حمیدرضا جهانبخش را به یاد دارد؛ امدادگر جوانی که عاشق خدمت داوطلبانه بود و سرانجام در ۲۴ سالگی، زیر آوار حملهای که محل خدمت سربازیاش را ویران کرد، به شهادت رسید.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ بسیاری از امدادگران مسیر خود را از سالهای نوجوانی آغاز میکنند؛ از کلاسهای آموزش کمکهای اولیه در مدارس و اردوهای دانشآموزی هلال احمر. جایی که مفهوم کمک به دیگران برای نخستین بار در ذهنشان شکل میگیرد و بعدها به بخشی از هویتشان تبدیل میشود. میعاد جعفری یکی از همان نوجوانهایی بود که خیلی زود با این مسیر آشنا شد و آن را ادامه داد: «من هفت سال است که در جمعیت هلال احمر به عنوان داوطلب فعالیت میکنم. البته قبل از آن هم در مدرسه با هلال احمر آشنا شدم و عضو دانشآموزی هلال احمر بودم. از همان زمان حس میکردم کمک کردن به مردم چیزی است که دوست دارم همیشه انجام بدهم.»
روزهای نخست جنگ
با آغاز حملات، بسیاری از نیروهای امدادی بلافاصله به حالت آمادهباش درآمدند. شهرها درگیر حملات پراکنده بودند و تیمهای امدادی باید برای انتقال مجروحان، ارزیابی خسارت و کمک به مردم به سرعت وارد عمل میشدند. اصفهان و شهرهای اطراف آن نیز از این حملات بینصیب نمانده بودند: «از همان روز اول شروع حملات و در آن جنگ دوازده روزه، من شیفت بودم. آن زمان چند منطقه در اصفهان مورد حمله قرار گرفته بود و ما درگیر انتقال مصدومان و امدادرسانی شدیم. در این جنگ تحمیلی رمضان هم در شهرهای نجفآباد، تیران و اطراف اصفهان حضور داشتیم. کارهایی مثل آواربرداری و انتقال مجروحان انجام میدادیم»
صحنههایی که فراموش نمیشوند
جنگ فقط ساختمانها را ویران نمیکند؛ زندگی آدمها را نیز از هم میپاشد. امدادگران در چنین شرایطی نخستین کسانی هستند که با این واقعیت تلخ روبهرو میشوند. برخی از صحنهها آنقدر سنگین هستند که برای همیشه در ذهن باقی میمانند. برای میعاد جعفری نیز همین بود: «یکی از صحنههایی که هیچ وقت از یادم نمیرود مربوط به مادری بود که باردار بود. آنها قصد داشتند از شهر دیگری به اصفهان برگردند، اما در مسیر خودرویشان مورد اصابت ریزپرنده قرار گرفت. هم خود آن مادر و هم جنینی که در شکم داشت شهید شدند. دیدن آن صحنه واقعاً برایم خیلی سخت بود.»
دوستی که با هلال احمر آغاز شد
در میان همه خاطرات امدادی، نام یک نفر برای میعاد بیش از همه پررنگ است؛ حمیدرضا جهانبخش. دوستی که سالها همراهش در عملیاتهای مختلف حضور داشت. آنها همکلاسی بودند و تقریباً همزمان وارد هلال احمر شدند. از همان روزهای نخست علاقه مشترکشان به کار داوطلبانه آنها را کنار هم نگه داشت. میعاد هنوز هم با شنیدن نام دوست شهیدش، اشک می ریزد: «حمیدرضا جهانبخش همکلاسی من در مدرسه بود. با هم وارد هلال احمر شدیم. بیشتر شیفتهایمان با هم بود و در خیلی از مأموریتها کنار هم کار میکردیم. حمیدرضا عاشقانه در میدان خدمت میکرد. هیجان زیادی برای خدمت به مردم داشت.»
عشق به خدمت داوطلبانه
برای برخی از امدادگران، فعالیت در هلال احمر تنها یک مسئولیت نیست؛ بخشی از زندگیشان است. حمیدرضا جهانبخش نیز از همان کسانی بود که حتی خارج از ساعات کاری هم به دنبال کمک کردن به مردم بود. میعاد میگوید حتی زمانی که حمیدرضا سرباز بود هم این روحیه را حفظ کرده بود: «حمیدرضا عاشق هلال احمر بود و عاشق کار داوطلبانه. وقتی سرباز شد، بعد از ساعت اداری از سربازی برمیگشت و به من زنگ میزد. میگفت میعاد شیفت کجاست؟ اگر کسی نیست من بیایم به جایش شیفت بایستم. میگفت بپرس ببین اگر کسی کار دارد برود به کارش برسد و من به جای او شیفت می مامنم. همیشه دنبال این بود که کاری برای مردم انجام بدهد.»
مأموریتهایی که با هم گذشت
دوستی آنها تنها در کلاسها و شیفتهای عادی خلاصه نمیشد. در بسیاری از حوادث طبیعی نیز کنار هم حضور داشتند؛ از سیل گرفته تا زلزله. این تجربههای مشترک، رابطه آنها را عمیقتر کرده بود: «در خیلی از حوادث کشور مثل سیل و زلزله با هم حضور داشتیم. در جنگ قبلی هم کنار هم در صحنه بودیم و برای انتقال مجروحان و کمک به مردم کار میکردیم. سه روز کامل در محل اصابتها حضور داشتیم و خدمترسانی میکردیم. حمیدرضا عشق زیادی داشت به اینکه بتواند در چنین شرایطی به مردم میهنش کمک کند.»
پیشبینی عجیبی که جدی گرفته نشد
چند روز قبل از آغاز جنگ، حمیدرضا در تماس تلفنی جملهای گفت که آن زمان چندان جدی به نظر نمیرسید. اما بعد از آنچه رخ داد، آن جمله در ذهن میعاد معنای دیگری پیدا کرد: «قبل از اینکه جنگ شروع شود، یک بار تلفنی به من گفت میعاد ممکن است حمله کنند و شاید من شهید شوم. نمیدانم چرا این حرف را زد، ولی در ذهنم مانده بود. انگار به دلش افتاده بود که در این جنگ شهید میشود.»
آخرین دیدار
با شروع جنگ، تماسهایشان بیشتر شد. حمیدرضا که در محل خدمت سربازی بود، مرتب درباره وضعیت جنگ صحبت میکرد. اما آخرین دیدارشان ساده و کوتاه بود؛ دیداری که حالا برای میعاد معنای دیگری پیدا کرده است: «آخرین بار یک روز قبل از شهادتش بود. مرا بغل کرد و گفت بیا بغلت کنم. آن لحظه اصلاً فکر نمیکردم این آخرین باری باشد که او را میبینم. در این روزهای حمله، مرتب با من تماس میگرفت و میگفت دلش می خواهد در صحنه باشد و امدادرسانی کند. او عاشق کمک و خدمت به مردم بود.»
روزی که خبر رسید
روز نهم جنگ بود که محل خدمت سربازی حمیدرضا هدف حمله قرار گرفت. ساختمان به طور کامل تخریب شد و بسیاری از نیروها زیر آوار ماندند. خبرها به سرعت میان دوستان و آشنایان پیچید. میعاد آن روز در شیفت پایگاه بود: «حمیدرضا در نیروی انتظامی نجفآباد سرباز بود. در روز پنجم جنگ محل خدمتشان مورد حمله قرار گرفت و ساختمان کاملاً تخریب شد. او و فرماندهاش زیر آوار ماندند.»
جستوجو زیر آوار
پیکر حمیدرضا چند روز بعد از زیر آوار پیدا شد؛ جستوجویی که برای دوستان و خانوادهاش روزهای سختی را رقم زد: «بعد از چهار روز پیکرش را از زیر آوار پیدا کردند. طبق گفته برادرش که در محل حضور داشت، شدت سوختگی خیلی زیاد بود. حمیدرضا فقط ۲۴ سال داشت. در همان لحظهای که صدای انفجار را شنیدم، دلم فرو ریخت. انگار حس کردم که اتفاقی برای دوستم افتاده است. من آن زمان شیفت پایگاه بودم که صدای انفجار را شنیدم. در دلم گفتم انگار موقعیت حمیدرضا را زدهاند. طاقت نیاوردم. شیفت را به دوستم سپردم و خودم به سمت آنجا رفتم که فهمیدم دقیقا همانجا مورد اصابت قرار گرفته است.»
شهری در میان ترس و انفجار
در روزهای جنگ، بسیاری از مردم دچار موج انفجار و ترس شدید شده بودند. بعضیها خانههایشان را از دست داده بودند و برخی دیگر در شوک حادثه قرار داشتند. امدادگران علاوه بر کمکهای جسمی، باید به آرام کردن مردم نیز کمک میکردند. میعاد جعفری در این باره میگوید: «مادری را دیدم که از محل کار برمیگشت و بچهاش در خانه تنها بود. از شدت ترس میلرزید و فریاد میزد که باید بچهام را ببینم. رنگش پریده بود و حالتی شبیه تشنج داشت.»
همراهی تا آرامش
در چنین شرایطی، گاهی تنها کاری که میتوان انجام داد همراهی و صحبت با مردم است تا از شدت ترسشان کم شود. میعاد و یکی از همکارانش تلاش کردند آن مادر را آرام کنند: «من و یکی از دوستانم با او صحبت کردیم تا کمی آرام شود. بعد با خودرو او را تا خانه رساندم. وقتی رسیدیم و دید بچهاش سالم است، تازه آرام گرفت.»
ماندن در میان خطر
با هر حمله، احتمال بازگشت دوباره جنگندهها وجود داشت. به همین دلیل گاهی از امدادگران خواسته میشد محل را ترک کنند. اما بسیاری از آنها ترجیح میدادند در کنار مردم بمانند: «گاهی اعلام میکردند ممکن است دوباره حمله شود و بهتر است از منطقه دور شویم. حتی با بلندگو میگفتند بروید و جان خودتان را نجات دهید. با وجود همه خطرها، من و همکارانم تصمیم گرفتیم در صحنه بمانیم. برای ما کمک به مردم چیزی نبود که بتوان به راحتی از آن عقب کشید. به ما میگفتند قبلاً هم امدادگران هلال احمر شهید شدهاند و ممکن است دوباره چنین اتفاقی بیفتد. اما ما گفتیم ترسی نداریم و میمانیم تا کمک کنیم. اگر شهادتی هم باشد، چه افتخاری بالاتر از این که در راه کمک به مردم باشد.»
درکی تازه از داغ فقدان
پیش از این، میعاد در حوادث مختلف شاهد غم مردم بود. اما بعد از شهادت دوستش، احساس کرد معنای فقدان را عمیقتر از قبل درک میکند. درد از دست دادن، وقتی به زندگی خودت نزدیک شود، شکل دیگری پیدا میکند: «در آن جنگ دوازده روزه مردم زیادی را دیدم که گریه میکردند و عزیزانشان را از دست داده بودند. اما حالا که خودم داغ یک دوست را دیدهام، بیشتر حال آنها را درک میکنم. داغ عزیز خیلی سخت است.»
راهی که ادامه دارد
با همه تلخیها، امدادگران میدانند که کارشان باید ادامه پیدا کند. زیرا در هر حادثهای، مردمی هستند که به حضور آنها امید دارند. میعاد میگوید یاد حمیدرضا حالا برایش انگیزهای تازه شده است: «ما همیشه هستیم و در صحنه میمانیم. یاد دوستانی مثل حمیدرضا باعث میشود بیشتر تلاش کنیم. او عاشق خدمت به مردم بود و ما هم تلاش میکنیم راهش را ادامه بدهیم.»
